تاریخ ایران و جهان

تاریخ ایران و جهان

تاریخ ایران و جهان

تاریخ ایران و جهان

تاریخ ایران و جهان

  • ۰
  • ۰

 راه ها و جاده ها در ایران باستان

 

لوحه‌ های تخت جمشید وجود جاده‌ های عظیم را تأیید می‌ کنند. در این لوحه‌ ها حرکت گروه‌ ها یا افرادی که وارد ایران می‌ شده یا در ایران مسافرت می‌ کرده‌اند ثبت شده‌ است و ما می‌ توانیم از آن‌ ها پی ببریم که هندوستان، آراخوزیا، کرمان و بلخ همگی از طریق نظام عظیم راه‌ های ایران با هم ارتباط داشته‌ اند.

 

متون به دست آمده از تخت جمشید گواه آن است که شبکه‌ ی جاده‌ ها سراسر امپراتوری پهناور ایران را پوشش می‌ داده و از این روی، سیستم نگهبانی و تدارک راه‌ ها و مسافران در تمام ایالات از شرق تا غرب عمل می‌ کرده است. در میان لوحه‌ ها به چهار سفر میان سارد و شوش (یا تخت جمشید) برمی‌ خوریم. از بسیاری مناطق دیگر امپراتوری نظیر بلخ، کرمان، هندوستان، آراخوزیا یا قندهار، هرات، بابلیه، ماد، مصر نام برده شده است.

 

لوحه‌ های تخت جمشید وجود جاده‌ های عظیم را تأیید می‌ کنند

 

به عنوان یک امر بدیهی می‌ توان گفت که جاده‌ های شاهی ایران پیش از این‌که مورد استفاده‌ ی پارسیان قرار بگیرند، مورد استفاده‌ ای آشوریان بوده‌ اند؛ به ویژه آن‌ که قسمت شرقی جاده‌ ای شاهی که کیلیکیه را به شوش می‌ پیوست، از نظر قدمت پیش از تشکیل دولت پارس بوده است. این راه‌ ها و تدارکات مرتبط، در انتقال سپاه از یک منطقه به منطقه بسیار اهمیت داشته است چرا که یک امپراتوری با چنان وسعتی دائماً با خطر آشوب و یا تجزیه‌ طلبی همراه بوده است.

 

ما از طریق هرودوت درباره‌ای راه شاهی می‌ دانیم که:

«در سراسر این جاده ایستگاه‌های شاهی تعویض اسب و نیز مهمانسراهای عالی ساخته شده است و جاده در همه‌ جا از مناطق مسکونی و ایمن می‌ گذرد. این جاده در لودیا و فریگیه بیست ایستگاه شاهی دارد که بنابراین مسافت آن برابر با ۹۴/۵ فرسنگ است. پس از فریگیه به رود هالیس [قزل ایرماق کنونی] می‌ رسد؛ در این‌ جا دروازه‌ هایی هست که یگانه محل‌ های گذر محسوب می‌ شوند و نیز دژ استواری در آن ساخته شده است.

 

در آن سوی رودخانه، کاپادوکیه است؛ تا مرزهای کیلیکیه ۲۸ ایستگاه وجود دارد و بنابراین ۱۰۴ فرسنگ است. 

برای ورود به کیلیکه باید از دو دروازه گذشت و از برابر دو دژ عبور کرد. پس از آنجاده به اندازه ۳ ایستگاه کیلیکه را می‌ پیماید که برابر ۱۵/۵ فرسنگ است. رودخانه‌ ای که باید با قایق از آن گذشت مرز کیلیکیه با ارمنستان را تشکیل می‌ دهد، و این رودخانه فرات نام دارد.

 

در ارمنستان در سراسر راه ۱۵ ایستگاه و ۱۵ مهمانسراست که پس مسافتی برابر با ۵۶/۵ فرسنگ را جاده طی می‌ کند که البته دژی نیز وجود دارد. پس از ارمنستان به سرزمین ماتی‌ ین‌ ها می‌ رسیم که در آن چهار ایستگاه شاهی است. سپس سرزمین کیستی [کاسی] است که در طول جاده آن یازده ایستگاه ساخته شده و بنابراین ۴۲/۵ فرسنگ است تا خواسپس [کرخه] یعنی رودی که از آن نیز باید با قایق گذشت و شهر شوش در کنار آن ساخته شده است. بنابراین جمع ایستگاه‌ های تعویض اسب شاهی ۱۱۱ و به همین تعداد مهمانسرا در اختیار مسافرانی است که از سارد به شوش می‌ روند.»

 

اطلاعات هرودوت کمی گیج‌ کننده است چرا که فاصله‌ ی میان دو ایستگاه شاهی میان لودیه و فریگیه می‌ باید ۴/۷۲۷ فرسنگ بوده باشد از طرفی فاصله‌ ی دو ایستگاه میان کاپادوکیه و کیلیکیه ۳/۷۱۴ فرسنگ است. 

در ادامه هرودت اطلاعاتی درباره‌ ی راه بعد از «دو دژ» ارائه کرده که به موجب آن فاصله‌ی ایستگاه‌ها ۵/۱۶ فرسنگ بوده است فاصله‌ ی ایستگاه‌ ها در ارمنستان ۳/۷۶ و در سرزمین کاسی‌ها ۸۶/۳ فرسنگ بوده است. 

 

گویا فاصله‌ ی ایستگاه‌ ها ارتباط مستقیمی با میزان تأمین بودن امنیت راه‌ ها داشته است و اینگونه نبوده که در تمام طول راه، فاصله هر دو ایستگاه، ثابت و به یک اندازه باشد. امنیت محورهای بزرگ توسط پادگان‌ ها و پاسگاه‌ های نگهبانی متعدد تأمین می‌ شد.

 

آرشام، ساتراپ ایران در مصر، به بازرس خود «نهتی‌هور» طی گذرنامه‌ ای اجازه می‌ دهد تا با استفاده از آن در طول راه‌ در ایستگاه‌ ها، سهمیه‌ ی غذایی دریافت کند. مقامات مربوطه مقادیر قید شده در مجوز را تهیه می‌ کنند و می‌ پردازند و گزارش آن‌ را به حسابداری مرکزی می‌ دهند که در آن‌ جا حساب صادرکننده‌ ی مجوز بدهکار می‌ شود. دریافت این جیره‌ ها بسیار منظم انجام می‌ گرفت و اگر دارنده‌ ی مجوز از حد خود تجاوز می‌ کرد و بیشتر توقف می‌ کرد مقامات مجاز نبودند که سهمیه‌ ی بیشتری در اختیارش قرار دهند.

 

«از آرشام به مردوک، بازرس پکید در ، نبودالانی بازرس در لائیر، زاتوواهیای بازرس در آرزوهین،اوپاستابارای بازرس در آربلا، و ماتالوباش، باگافارنای بازرس در سالام، و فرادافارنا و گائوزانا بازرسان دمشق.

[اکنون] بازرس من به نام نهتی‌ هور در حال حرکت به مصر است. شما باید سهمیه‌ های زیر را به حساب املاک من در ایالات خود روزانه به آن‌ ها بپردازید:

آرد سفید دو کوارت، آرد رامی سه کوارت، شراب یا آب جو دو کوارت، [گوسفند] یک رأس. همچنین به هر یک از ده خدمتکار ایشان روزانه یک کوارت آرد و علوفه برای اسبانش داده شود. به دو کیلیکیه‌ تی و یک پیشه‌ ور که هر سه از خدمتکاران من و با او در حال حرکت به مصر هستند، هر یک روزانه یک کوارت آرد داده شود. 

 

هر بازرس باید بنابه جاده‌ ای که از هر ایالت به ایالت دیگر تا رسیدن به مصر وجود دارد، به آن‌ ها این جیره‌ ها را پرداخت کند. اگر او خواست در محلی بیش از یک روز توقف کند، برای روزهای اضافی به آن‌ ها سهمیه بیشتر داده نشود.» 

 

پیک‌ های اسپارتی که می‌خواستند به ایران بروند می‌ بایست از فرمانده سپاهیان مناطق ساحلی مجوز دریافت کنند؛ نمونه‌ های دیگری وجود دارد که نشان می‌ دهد حتی سفیران یونانی برای عبور در این راه‌ ها به مجوز استانداران هخامنشی نیاز داشته‌ اند.

 

گزنفون، تأسیس چاپارخانه را به کورش منسوب داشته است:

«یکی از ابتکارات کورش که مخصوصاً با توجه به وسعت عظیم امپراتوری‌ اش بسیار حائز اهمیت است این است که از گوشه‌ های بسیار دوردست مملکت خویش پیوسته آگاه بود و جزئیات وقایعی که در کلیه‌ ی ایالات می‌گذشت بر او پوشیده نبود. چون قدرت و توانایی اسبان چاپار محدود بود، لذا در فواصل معین چاپارخانه‌ های مجهز با اسبان چابک به تعداد کافی معین نموده بود و قاصدان همیشه آماده‌ ی رساندن خبر بودند.

 

در هر چاپارخانه مرد تیزهوشی مراقب بود که به محض اینکه چاپاری با پیام و نام می‌ رسید آن را تحویل می‌گرفت و به مرد مطمئنی که آماده بود تحویل می‌ داد و او را روانه می‌ ساخت و اسب و چاپار استراحت می‌ کردند تا چاپار از سمت دیگر برسد و به مقصد حرکت کنند.»

 

این جاده‌ها و چاپارخانه‌ ها بعد از دوره‌ی هخامنشی نیز در ایران مرسوم بوده‌ اند. ایزیدور خاراکسی اطلاعات سودمندی در مورد آن‌ ها در دوره‌ ی اشکانی به یادگار گذاشته است. وی در این اثر راه‌ ها و جاده‌ های شاهی را که از شرق به غرب و از شمال به جنوب در قلمرو پارت‌ها امتداد داشته توصیف می‌ کند. 

  

منبع:tamadonema.ir

جاده های هخامنشی و ایستگاه های آن

جاده های هخامنشی و ایستگاه های آن


  • احسان مهدیزاده
  • ۰
  • ۰
   آنگلا مرکل،‌ چهره شناخته شده عرصه سیاست در دنیا است. بعد از جنگ جهانی دوم، آنگلا مرکل هشتمین صدراعظم و تنها رئیس دولت زن این کشور است.

بیوگرافی آنگلا مرکل

آنگلا مرکل (Angela Dorothea Kanser) در تاریخ ۱۷ جولای سال ۱۹۵۴ (۲۶ تیرماه ۱۳۳۳) در هامبورگ به دنیا آمد. وی سیاست‌مدار آلمانی، دبیرکل اتحادیه دموکرات مسیحی آلمان و از ۲۲ نوامبر ۲۰۰۵ صدراعظم کنونی و اولین بانوی صدراعظم در تاریخ آلمان است.

مرکل به عنوان اولین فرزند خانواده‌ بود. پدر وی کشیش و مادرش معلم بود. او در مورد زندگی شخصی‌اش به ندرت صحبت می‌کند. در دوران جوانی‌اش بسیار معروف بود و بهترین شاگرد کلاسش بود اما یکبار در درس فیزک نمره پنج گرفت! در دوران جوانی‌اش به سازمان جوانان وفادار و پیشتاز DDR ( جمهوری دموکراتیک آلمان و به طور غیر رسمی آلمان شرقی) وارد شد.

ازدواج

نام کامل او در آن زمان و تا پیش از ازدواج اولش، آنگِلا دوروتِئا کزنر بود. زمانی که وی وارد دانشگاه شد با اولریش مِرکِل، دانشجوی فیزیک آشنا شد و با او ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۹۸۲ به جدایی کشید، اما آنگلا نام خانوادگی همسر اولش را برای خود حفظ کرد و تبدیل به «آنگِلا مرکل» کنونی شد. وی در سال ۱۹۸۸ در مرکز آکادمی علوم با همسر دوم خود، یواخیم زاوِر (Joachim Sauer) آشنا شده و پس از مدتی ازدواج کردند. آنگلا مرکل بدون اینکه از دو ازدواج خود فرزندی داشته‌ باشد، با فرزندان همسر دوم خود، که حاصل ازدواج قبلی او هستند، زندگی می‌کند.

زندگی سیاسی و فرهنگی

آنگلا مرکل به عنوان یک جوان در حزب DDR آهنگ‌های گروه Beatles (بیتلز یک گروه پاپ و راک بود که در سال ۱۹۷۰ در لیورپول انگلیس شکل گرفته بود) گوش می‌داد، به مسکو سفر می‌کرد و از پوشیدن لباس‌های آلمان غربی لذت می‌برد. در برلین شرقی، نزد مادر بزرگش به شکل پنهانی برنامه‌های سیاسی تلویزیون آلمان غربی را تماشا می‌کرد. در سال ۱۹۷۳ در تمپلین (شهر کوچکی در ایالت براندنبورگ آلمان) دیپلم دوره دبیرستان را گرفت و در دانشگاه لایپزیگ (Lipzig Universität) به تحصیل رشته فیزیک پرداخت و در سال ۱۹۷۸ آن‌را با موفقیت به پایان رسانید. در سن ۲۳ سالگلی برای اولین بار با اورلیش مرکل،‌ دانشجوی رشته فیزیک، ازدواج کرد ولی این ازدواج بدون فرزند و تنها چهار سال دوام آورد. وی در سال ۱۹۸۶ به درجه دکترای فلسفه طبیعی (Dr.rer.nat.) نائل شد.

آنگلا مرکل واقعه اتحاد آلمان شرقی و غربی که در بین مردم آلمان به واقعه Maurfall (واقعه فروپاشی دیوار برلین) معروف است، را از پشت شیشه تلویزیون نظاره‌گر بود. (دیوار برلین سمبل جنگ‌های سرد و مرز جدایی برلین شرقی و غربی در آلمان بود. از حدود سی سال پیش، توریستان برای دیدن دیوار برلین به این شهر مسافرت می‌کنند.) وی بعد از این اتفاق ابتدا با مادرش تماس گرفت چرا که او هنوز به باز شدن مرزهای بین دو آلمان و عبور از آن امیدوار نبود.

او در سال ۱۹۸۹ وارد حزب حرکت دموکرات آلمان شد و تا سال ۱۹۹۰ به عنوان سخنگوی مطبوعاتی این حزب که بعدها با حزب دموکرات مسیحی آلمان (CDU) ترکیب شد، مشغول به کار بود. در ۱۸ مارس همان سال، حزب دموکرات مسیحی آلمان، برنده انتخابات پارلمانی آلمان شد و آنگلا مرکل به عنوان قائم مقام سخنگوی دولت انتخاب گردید. او در ۱۸ ژانویه سال ۱۹۹۱ به عنوان وزیر بانوان و جوانان در دولت هلموت کول منصوب شد و در دسامبر همان سال به عنوان قائم مقام ریاست حزب دموکرات مسیحی آلمان انتخاب گردید. ۹ سال بعد مرکل ریاست همان حزب را بر عهده گرفت. سال ۲۰۰۲ با ریاست آنگلا مرکل بر احزاب دموکرات مسیحی آلمان و سوسیال مسیحی بایرن (CSU) مقارن بود. در جریانات دو سال بعد، آنگلا مرکل پیشنهاد بازبینی موضوع مالیات و امنیت اجتماعی را مطرح کرد و در سال ۲۰۰۵ به عنوان کاندیدای صدر اعظمی در کارزار انتخاباتی وارد شد. اگرچه وی نتوانست اکثریت آرا را کسب کند ولی موفق شد در یک ائتلاف با حضور حزب سوسیال دموکرات آلمان (SPD) احزاب دموکرات مسیحی و سوسیال مسیحی بایرن با ۳۹۷ رای از ۶۱۱ رای، توسط مجلس فدرال به سمت صدر اعظم انتخاب گردد. آنگلا مرکل اولین صدر اعظم خانم و جوان‌ترین صدر اعظمی است که به این سمت انتخاب شده است.

 

موضع گیری صدر اعظم آلمان در مورد جنگ آمریکا در عراق

آنگلا مرکل، در زمان جنگ عراق، با سیاست‌های ایالات متحده همسو شد و مخالفت شدید اپوزیسیون این کشور را برانگیخت، تا جایی که رئیس حزب سوسیال دموکرات، اظهارات مرکل را “سجده در برابر دولت آمریکا” دانست. در مورد حذف سلاح‌های اتمی در آلمان،‌ مرکل مذاکرات درباره موشک‌ها را همراهی با سایر کشورهای عضو ناتو دانسته و مشارکت انحصاری آلمان را کاملاً رد کرد.

نگاهی به زندگی شخصی آنگلا مرکل

به عنوان یک سیاست‌مدار پرمشغله زمان وی بسیار محدود است. او شخصا در روزهای شنبه و یکشنبه نشست‌های مهم و مطبوعاتی برگزار می‌کند، تصمیم‌های مهم می‌گیرد و جلسه‌ها را برنامه ریزی می‌کند. اما شب‌های یکشنبه تلاش می‌کند وقت آزاد برای خود و خانواده‌اش داشته باشد. اغلب اوقات او برای همسرش، یواخیم زاور (Joachim Sauer) پروفسور شیمی، آشپزی می‌کند. آن‌ها در سال ۱۹۹۸ در مرکز آکادمی علوم با یکدیگر آشنا شده و ازدواج کردند. آنگلا مرکل بدون اینکه از دو ازدواج خود فرزندی داشته باشد، با فرزندان همسر دوم خود که از ازدواج قبلی خود دارد، ‌زندگی می‌کند. او اعتقاد دارد غذا باید طعم غذاهای روستایی بدهد: سوپ سیب زمینی، شینسل یا ماهی غزل آلا. گاه به گاه او با همسر و دوستانش به کنسرت‌های موسیقی می‌رود. وی معتقد است که زندگی کردن فقط در شهر غیر ممکن است؛ به محض اینکه جلسات کاری وی تمام شوند،‌ او به دامان سبز طبیعت می‌رود!

بیوگرافی آنگلا مرکل

بیوگرافی آنگلا مرکل

  • احسان مهدیزاده
  • ۰
  • ۰

بیوگرافی و زندگی نامه ابن سینا

ابن سینا (شیخ الرئیس ابو علی سینا) یا پور سینا (۹۸۰ – ۱۰۳۷) دانشمند, فیلسوف و پزشک ایرانی, ۴۵۰ کتاب در زمینه‌های گوناگون نوشته است که تعداد زیادی از آن‌ها در مورد پزشکی و فلسفه است. جرج سارتون او را مشهورترین دانشمند سرزمین‌های اسلامی می‌داند که یکی از معروف‌ترین‌ها در همهٔ زمان‌ها و مکان‌ها و نژادها است. کتاب معروف او کتاب قانون است.

ابن سینا یا پورسینا حسین پسر عبدالله زاده در سال ۳۷۰ هجری قمری و در گذشته در سال ۴۲۸ هجری قمری، دانشمند و پزشک و فیلسوف. نام او را به تفاریق ابن سینا، ابوعلی سینا، و پور سینا گفته‌اند. در برخی منابع نام کامل او با ذکر القاب چنین آمده: حجة‌الحق شرف‌الملک شیخ الرئیس ابو علی حسین بن عبدالله بن حسن ابن علی بن سینا البخاری. وی صاحب تألیفات بسیاری است و مهم‌ترین کتاب‌های او عبارتند از شفا در فلسفه و منطق و قانون در پزشکی.

«بوعلی سینا را باید جانشین بزرگ فارابی و شاید بزرگ‌ترین نماینده حکمت در تمدن اسلامی بر شمرد. اهمیت وی در تاریخ فلسفه اسلامی بسیار است زیرا تا عهد او هیچ‌یک از حکمای مسلمین نتوانسته بودند تمامی اجزای فلسفه را که در آن روزگار حکم دانشنامه‌ای از همه علوم معقول داشت در کتب متعدد و با سبکی روشن مورد بحث و تحقیق قرار دهند و او نخستین و بزرگ‌ترین کسی است که از عهده این کار برآمد.»(اموزش و دانش در ایران، ص۱۲۵)

«وی شاگردان دانشمند و کارآمدی به مانند ابوعبید جوزجانی، ابوالحسن بهمنیار، ابو منصور طاهر اصفهانی و ابوعبدالله محمد بن احمد المعصومی را که هر یک از ناموران روزگار گشتند تربیت نمود.»(خدمات متقابل اسلام و ایران، ص۴۹۳)

بخشی از زندگینامه او به گفته خودش به نقل از شاگردش ابو عبید جوزجانی بدین شرح است:

پدرم عبدالله از مردم بلخ بود در روزگار نوح پسر منصور سامانی به بخارا درآمد. بخارا در آن عهد از شهرهای بزرگ بود. پدرم کار دیوانی پیشه کرد و در روستای خرمیثن به کار گماشته شد. به نزدیکی آن روستا، روستای افشنه بود. در آنجا پدر من، مادرم را به همسری برگزید و وی را به عقد خویش درآورد. نام مادرم ستاره بود من در ماه صفر سال ۳۷۰ از مادر زاده شدم .نام مرا حسین گذاشتند چندی بعد پدرم به بخارا نقل مکان کرد در آنجا بود که مرا به آموزگاران سپرد تا قرآن و ادب بیاموزم. دهمین سال عمر خود را به پایان می‌بردم که در قرآن و ادب تبحر پیدا کردم آنچنان‌که آموزگارانم از دانسته‌های من شگفتی می‌نمودند.

در آن هنگام مردی به نام ابو عبدالله به بخارا آمد او از دانش‌های روزگار خود چیزهایی می‌دانست پدرم او را به خانه آورد تا شاید بتوانم از وی دانش بیشتری بیاموزم وقتی که ناتل به خانه ما آمد من نزد آموزگاری به نام اسماعیل زاهد فقه می‌آموختم و بهترین شاگرد او بودم و در بحث و جدل که شیوه دانشمندان آن زمان بود تخصصی داشتم.

ناتلی به من منطق و هندسه آموخت و چون مرا در دانش اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد که مبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تاکید کرد جز دانش آموزی شغل دیگر برنگزینم. من اندیشه خود را بدانچه ناتلی می‌گفت می‌گماشتم و در ذهنم به بررسی آن می‌پرداختم و آن را روشن‌تر و بهتر از آنچه استادم بود فرامی‌گرفتم تا اینکه منطق را نزد او به پایان رسانیدم و در این فن بر استاد خود برتری یافتم.

چون ناتلی از بخارا رفت من به تحقیق و مطالعه در علم الهی و طبیعی پرداختم اندکی بعد رغبتی در فراگرفتن علم طب در من پدیدار گشت. آنچه را پزشکان قدیم نوشته بودند همه را به دقت خواندم چون علم طب از علوم مشکل به شمار نمی‌رفت در کوتاه‌ترین زمان در این رشته موفقیت‌های بزرگ بدست آوردم تا آنجا که دانشمندان بزرگ علم طب به من روی آوردند و در نزد من به تحصیل اشتغال ورزیدند. من بیماران را درمان می‌کردم و در همان حال از علوم دیگر نیز غافل نبودم. منطق و فلسفه را دوباره به مطالعه گرفتم و به فلسفه بیشتر پرداختم و یک سال و نیم در این کار وقت صرف کردم. در این مدت کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کار دیگری دست زده باشم.

بعد از آن به الهیات رو آوردم و به مطالعه کتاب ما بعد الطبیعه ارسطو اشتغال ورزیدم ولی چیزی از آن نمی‌فهمیدم و غرض مؤلف را از آن سخنان درنمی‌یافتم از این رو دوباره از سر خواندم و چهل بار تکرار کردم چنان‌که مطالب آن را حفظ کرده بودم اما به حقیقت آن پی نبرده‌بودم. چهره مقصود در حجاب ابهام بود و من از خویشتن ناامید می‌شدم و می‌گفتم مرا در این دانش راهی نیست… یک روز عصر از بازار کتابفروشان می‌گذشتم کتابفروش دوره گردی کتابی را در دست داشت و به دنبال خریدار می‌گشت به من الحاح کرد که آن را بخرم من آن را خریدم، اغراض مابعدالطبیعه نوشته ابو نصر فارابی، هنگامی که به در خانه رسیدم بی‌درنگ به خواندن آن پرداختم و به حقیقت مابعدالطبیعه که همه آن را از بر داشتم پی بردم و دشواری‌های آن بر من آسان گشت. از توفیق بزرگی که نصیبم شده بود بسیار شادمان شدم. فردای آن روز برای سپاس خداوند که در حل این مشکل مرا یاری فرمود. صدقه فراوان به درماندگان دادم. در این موقع سال ۳۸۷ بود و تازه ۱۷ سالگی را پشت سر نهاده بودم.

وقتی من وارد سال ۱۸ زندگی خود می‌شدم نوح پسر منصور سخت بیمار شد، اطباء از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند تا مرا به بالین خود فرا خواند. من نوح را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانه او به مطالعه پردازم. کتابهای بسیاری در آنجا دیدم که اغلب مردم حتی نام آنها را نمی‌دانستند و من هم تا آن روز ندیده بودم. از مطالعه آنها بسیار سود جستم.

چندی پس از این ایام پدرم در گذشت و روزگار احوال مرا دگرگون ساخت من از بخارا به گرگانج خوارزم رفتم. چندی در آن دیار به عزت روزگار گذراندم نزد فرمانروای آنجا قربت پیدا کردم و به تالیف چند کتاب در آن شهر توفیق یافتم پیش از آن در بخارا نیز کتاب‌هایی نوشته بودم. در این هنگام اوضاع جهان دگرگون شده بود ناچار من از گرگانج بیرون آمدم مدتی همچون آواره‌ای در شهرها می‌گشتم تا به گرگان رسیدم و از آنجا به دهستان رفتم و دوباره به گرگان بازگشتم و مدتی در آن شهر ماندم و کتابهایی تصنیف کردم. ابو عبید جوزجانی در گرگان به نزدم آمد.

ابو عبید جوزجانی گوید: این بود آنچه استادم از سرگذشت خود برایم حکایت کرد. چون من به خدمت او پیوستم تا پایان حیات با او بودم. بسیار چیزها از او فرا گرفتم و بسیاری از کتابهای او را تحریر کردم استادم پس از مدتی به ری رفت و به خدمت مجدالدوله از فرمانروایان دیلمی درآمد و وی را به بیماری سودا دچار شده بود درمان کرد و در آنجا به قزوین و از قزوین به همدان رفت و مدتی دراز در این شهر ماند و در همین شهر بود که استادم به وزارت شمس‌الدوله دیلمی فرمانروای همدان رسید. در همین اوقات استادم کتاب قانون را نوشت و تالیف کتاب عظیم شفا را به خواهش من آغاز کرد. چون شمس الدوله از جهان رفت و پسرش جانشین وی گردید استاد وزارت او را نپذیرفت و چندی بعد به او اتهام بستند که با فرمانروای اصفهان مکاتبه دارد و به همین دلیل به زندان گرفتار آمد ۴ ماه در زندان بسر برد و در زندان ۳ کتاب به رشته تحریر درآورد. پس از رهایی از زندان مدتی در همدان بود تا با جامه درویشان پنهانی از همدان بیرون رفت و به سوی اصفهان رهسپار گردید. من و برادرش و دو تن دیگر با وی همراه بودیم. پس از آنکه سختیهای بسیار کشیدیم به اصفهان در آمدیم. علاءالدوله فرمانروای اصفهان استادم را به گرمی پذیرفت و مقدم او را بسیار گرامی داشت و در سفر و حضر و به هنگام جنگ و صلح استاد را همراه و همنشین خود ساخت. استاد در این شهر کتاب شفاء را تکمیل کرد و به سال ۴۲۸ در سفری که به همراهی علاءالدوله به همدان می‌رفت، بیمار شد و در آن شهر در گذشت و هم در آن شهر به خاک سپرده شد.

مهمترین آثار ابن سینا

الشفاء یا به پارسی شفا: این کتاب مهمترین و جامع‌ترین اثر مولف در فلسفه مشاء و مبین آرای شخصی اوست. کتاب دانشنامه گونه‌ای است در زمینه منطق،ریاضیات، طبیعیات و الهیات که در سال ۴۱۰ قمری نوشته شده است. درابتدای کتاب، سخن ابو عبید عبد الرحمن محمد جوزجانی که بیانگر هدف و میزان تبعیت مولف از آرای ارسطوست،ذکر شده است. بخش منطق در نه فن و هر فن شامل چند مقاله است. عناوین آن عبارتند از مدخل،مقولات،باری آرمنیاس،قیاس،برهان،مغالطه و شعر است.این بخش ۴ جلد از مجموعه را تشکیل میدهد.

اشعار ابن سینا

ابن سینا در شعر نیز دستی داشته و اشعار زیادی به زبان عربی سروده است و حتی منظومه‌هایی مثل قصیده ارجوزه در مسایل علمی ساخته است. اشعاری نیز به زبان فارسی از او روایت کرده‌اند که برخی از آن‌ها به نام دیگران نیز آمده است و با توجه به اسلوب و معانی آن‌ها باید در انتساب این اشعار به ابن سینا تردید روا داشت. ما در اینجا، برای آشنایی مختصر با اشعار ابن سینا، گزیده‌ای از مستندترین آنها را می‌آوریم:

غذای روح بود باده رحیق الحق که رنگ او کند از دور رنگ گل را دق به رنگ زنگ زداید ز جان اندوهگین همای گردد اگر جرعه‌ای بنوشد بق به طعم، تلخ چوپند پدر و لیک مفید به پیش مبطل، باطل به نزد دانا، حق می از جهالت جهال شد به شرع حرام چو مه که از سبب منکران دین شد شق حلال گشته به فتوای عقل بر دانا حرام گشته به احکام شرع بر احمق شراب را چه گنه زان که ابلهی نوشد زبان به هرزه گشاید، دهد ز دست ورق حـلال بر عـقلا و حـرام بر جهـال که می‌محک بود وخیرو شر از او مشتق غلام آن می‌صافم کزو رخ خوبان به یک دو جرعه برآرد هزار گونه عرق چو بوعلی می‌ناب ار خوری حکیمانه به حق حق که وجودت شود به حق ملحق

* * * * * * * * * * * * * *

روزکی چـــــند در جهان بودم بر سر خـــــاک باد پیمودم ساعتی لطف و لحظه‌ای در قهر جان پاکــــیزه را بــــیالودم با خرد را به طبع کردم هجو بی خرد را به طمع بـــستودم آتـشــــــی بر فروخــــــتم از دل وآب دیده ازو بــــــــپالودم با هواهای حرص و شــیطانی ساعــــتی شادمـــان نیاسودم آخر الامر چون بر آمد کـــــــار رفتـــم و تخم کشته بدرودم کـس نداند که مــن کـــجا رفتم خود ندانم که من کجا بودم

* * * * * * * * * * * * * *

می حاصل عمر جاودانی است، بده سرمایهٔ لذت جوانی است، بده سوزنده چو آتش است، لیکن غم را سازنده چو آب زندگانی است، بده

* * * * * * * * * * * * * *

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت اندر دل من هزارخورشید بتافت آخربه کمال ذره‌ای راه نیافت

* * * * * * * * * * * * * *

مایـــیم به عفو تـو تــولاکرده وز طاعت معصیت تبرا کرده آنجا که عنایت تو باشد، باشد ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده

* * * * * * * * * * * * * *

هر هیأت و هر نقش که شد محو کنون در مخزن روزگار گردد محزون چون باز همین وضع شود وضع فلک از پرده غیبش آورد حق بیرون

* * * * * * * * * * * * * *

در پرده سنحق نیست که معلوم نشد کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد در معرفتت چو نیک فکری کردم معلومم شد که هیچ معلوم نشد

زندگی نامه ابن سینا

زندگی نامه ابن سینا

  • احسان مهدیزاده
  • ۰
  • ۰

بیو گرافی دکتر علی شریعتی (زندگینامه بزرگان)

در زندگی نامه علی شریعتی اینگونه آمده است که : علی شریعتی در ۲ آذر ماه سال ۱۳۱۲ در روستای کاهک در کویر مزینان در نزدیکی سبزوار دیده به جهان گشود. پدر پدربزرگش، ملا قربانعلی معروف به آخوند حکیم، مردی فیلسوف و فقیه بود که در مدارس قدیم بخارا و مشهد و سبزوار تحصیل کرده و از شاگردان برگزیده حاج ملاهادی سبزواری محسوب میگردید. ملاقربان علی ۴ فرزند به نام های محمود، احمد، حسن و حسین داشت. محمود که به هنگام مرگ پدر، به تحصیل علوم قدیمه مشغول بود، با اصرار مردم مَزینان به آنجا آمد تا پیش نماز مسجد و مدرس حوزهٔ علمیه شود. او تا پایان عمر خود در مَزینان ماند و ۴ فرزند به نام های معصومه، قربان علی، محمدتقی و آقامیرزا محمد از خود به جا گذاشت. محمدتقی شریعتی در سال ۱۳۱۱ با دختری روستایی از اهالی کاهک به نام زهرا امینی ازدواج کرد و اولین فرزند آنها، علی شریعتی بود.

علی شریعتی آغاز تحصیلاتش را در دبستان ابن یمین در مشهد در سال ۱۳۱۹ شروع کرد، اما به علت بحرانی شدن اوضاع کشور در سال ۱۳۲۰، محمدتقی شریعتی مجبور شد خانواده اش را به ده بفرستد و بنابراین وقفه کوتاهی در تحصیلات علی ایجاد شد. پس از آن، علی به همان دبستان برگشت و تحصیلش را ادامه داد.

نوجوانی و جوانی علی شریعتی

علی شریعتی در سال ۱۳۲۵ وارد دبیرستان فردوسی مشهد شد. وی پس از اتمام سیکل اول دبیرستان در سن ۱۶سالگی، با هدف ادامه تحصیل وارد دانشسرای مقدماتی شد. او در سال ۱۳۳۴ به دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه مشهد وارد شد و رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی را برگزید. وجود تفکر خلاق باعث گردید که علی شریعتی در طول دوران تحصیل در دانشکدهٔ ادبیات به انتشار آثاری چون: ترجمهٔ ابوذر غفاری، ترجمهٔ نیایش اثر الکسیس کارل و یک رشته مقاله های تحقیقی در این زمینه همت گمارد. البته علی شریعتی ترجیح میداد به هر طریق تحصیلات عالیه را بدون وقفه ادامه دهد، اما پدرش تأکید داشت که وارد دانشسرا شود که شاید علت اصلی آن وضع اقتصادی خانواده بود.

علی شریعتی در تاریخ ۲۴ تیر ۱۳۳۷ با پوران شریعت رضوی همکلاسیش ازدواج کرد.

علی تحصیلات دانشگاهی خود را در مشهد گذراند و پس از دریافت لیسانس در رشته ادبیات فارسی به علت شاگرد اول شدنش برای ادامه تحصیل به فرانسه بورسیه شد تا تحصیلات عالی خود را در مقطع دکتری در دانشگاه سوربن فرانسه و در رشته ادبیات ادامه دهد. علی شریعتی در آنجا به تحصیل علومی چون جامعه شناسی، مبانی علم تاریخ، تاریخ ادیان، تاریخ و فرهنگ اسلامی پرداخت و با اساتید بزرگی چون لویی ماسینیون، جورج گورویچ و سارتر و… آشنا شد.

علی شریعتی در سال ۱۳۴۳ به وطن بازگشت و در مرز دستگیر شد. حکم دستگیری او از سوی ساواک داده و متعلق به دو سال پیش یعنی در هنگام خروج از ایران که به همان دلیل معلق مانده بود و در عین حال لازم الاجرا بود. بعد از بازداشت شریعتی او رابه زندان قزل قلعه در تهران منتقل کردند. اوایل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت.

در سال ۱۳۴۴ مدتی پس از بیکاری، اداره فرهنگ مشهد، استاد جامعه شناسی و فارغ التحصیل دانشگاه سوربن را به عنوان دبیر انشاء کلاس چهارم دبستان در یکی از روستاهای مشهد استخدام میکند، و پس از آن در دبیرستان به تدریس می پردازد و بالاخره به عنوان استادیار تاریخ وارد دانشگاه مشهد میشود. در سال ۱۳۴۸ به حسینیه ارشاد دعوت میشود و به زودی مسئولیت امور فرهنگی حسینیه را به عهده گرفته و به تدریس جامعه شناسی مذهبی، تاریخ شیعه و معارف اسلامی می پردازد. اما سرانجام در سال ۱۳۵۲، رژیم، حسینیهٔ ارشاد را تعطیل میکند، و علی شریعتی را به مدت ۱۸ ماه روانه زندان کمیته شهربانی میکند. او پس از آزادی از زندان روزهای بسیار سختی را پشت سر گذاشت و بارها توسط مأموران ساواک تهدید شد و تحت شکنجه روحی و جسمی قرار گرفت.

تحصیل در دانشگاه سوربن علی شریعتی

علی شریعتی در بین سالهای ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۴ در فرانسه زندگی میکرد. ژیلبر لازار استاد راهنمای علی شریعتی و همسرش، پوران شریعت رضوی، در دانشگاه سوربن در دورهٔ دکترا بود. لازار، تصحیح متن فارسی کتاب فضائل بلخ، نوشتهٔ صفی الدین بلخی و ترجمهٔ آن به فرانسه را برای رسالهٔ دکتری به شریعتی پیشنهاد کرد. به گفتهٔ او، دکتر، برخلاف پوران، که به رسالهٔ خود در مورد گلستان سعدی شدیداً علاقه مند بود، هیچ علاقه ای به موضوع رسالهٔ خود نداشت. دکتر شریعتی در سال ۱۹۶۳ تز دکترایش را در ۱۵۵ صفحه به زبان فرانسه و با عنوان فضائل بلخ ارائه نمود. او توانست با کمترین نمره ممکن که فقط برای قبولی کافی است مدرک خودش را بگیرد. برخی به اشتباه نوشته اند که او مدرک دکترایش را در جامعه شناسی یا تاریخ ادیان یا هر دو گرفته است. برخی نیز با توجه به تز دکترایش استدلال کردند که مدرک دکترای او در زمینه فیلولوژی است. عنوان رسمی مدرک علی شریعتی “تاریخ اسلام در قرون وسطی” بوده است. سفارت ایران در پاریس مدرک علی شریعتی را به عنوان مدرک دکترا در ادبیات به رسمیت شناخت.

زندگی مخفیانه علی شریعتی

شریعتی از آبان ماه ۱۳۵۱ تا تیر ماه ۱۳۵۲ به زندگی مخفی خود روی آورد. ساواک به دنبال او بود و از تعطیلی حسینیه ارشاد به بعد، متن سخنرانی های علی شریعتی با اسم مستعار به چاپ میرسید. در تیر ماه ۱۳۵۲، ساواک پدر علی شریعتی و بعد برادر خانم وی را به گروگان گرفت و به زندان اوین برد تا علی شریعتی به ناچار خود را معرفی نماید. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت و پس از آن آزاد شد زیرا شاه به دلیل فشارهای بین المللی و درخواست وزیر فرهنگ الجزایر دریافت که نگه داشتن علی شریعتی در زندان بیش از آزادی او میتواند به شهرت و محبوبیت او اضافه کند. اسارت درازمدت در سلول، دکتر را سخت به نور آفتاب حساس کرده بود و از نظر روحی هم بسیار افسرده شده بود. رژیم همه راه های مبارزه اجتماعی را بر او بسته بود، حسینیه ارشاد تعطیل و او از تدریس در دانشگاه محروم شده بود. مبارزه مخفی هم عملاً امکان نداشت. ساواک او را شدیداً تحت نظر خود داشت و روز به روز حلقه این محدودیت ها تنگ تر میشد. علی شریعتی خود می گوید: “ظاهراً آزاد هستم و از قید اسارت، به اصطلاح رهایی یافته ام ولی آنچه مسلم است نوع زندانم تغییر کرده و از زندان دولتی به زندان خانه منتقل شده ام”. دکتر شریعتی پس از دو سال، خسته از وضعیتش تصمیم به “هجرت” میگیرد. ممنوع الخروج بودن مانع بزرگی برای مهاجرت او به خارج از کشور بود. اما وی با گرفتن گذرنامه با اسم فامیلی “مزینانی” توانست از کشور خارج شده و تهران را به مقصد بروکسل ترک نماید.

شریعتی پس از چند روز اقامت در بروکسل آنجا را به مقصد ساوت همپتون انگلیس ترک میکند و در آنجا درمی گذرد.

 

رهائی و مرگ

دکتر علی شریعتی در ۲۵ اردیبهشت ماه ۱۳۵۶ تهران را به سوی اروپا ترک گفت به این امید که به زودی با پیوستن همسر و فرزندانش ،  به او دوران جدیدی از زندگیش را آغاز کند و بتواند به خلق آثاری بیشتر، قوی تر و روشنگرتر بپردازد.

 

 

سرانجام روز یکشنبه ۲۹ خرداد ماه ۱۳۵۶ فرا رسید. در آن روز دوستان دکترعلی شریعتی ضمن آنکه شاهد سیمای آرام و لبخند صمیمی و همیشگی او بودند، به خوبی احساس می کردند که نوعی شادی توام با انتظار و تشویش وجود آن مرد بزرگ را در بر گرفته است.

 

علی آن روز در انتظار آن بود تا از همسر و سه فرزندش استقبال کند. از چند روز پیش به او خبر داده بودند که خانواده اش در آنروز به لندن وارد خواهند شد. زمان انتظار به سر رسید. هواپیما در فرودگاه لندن به زمین نشست و شریعتی کمی بعد خود را تنها در برابر دو دختر سیزده و چهارده ساله اش یافت که تنها بدون مادر و فرزند کوچک خانواده آمده بودند. همسر و فرزند کوچک دکتر شریعتی اجازه خروج از فرودگاه را نیافتند وبه عنوان گروگان در ایران نگاه داشته شدند.

 

علی رطوبت بازمانده از اشکهای فشانده بر گونه های فرزندان دلبندش را در هنگام بوسیدن آنها احساس کرد . و سرانجام در ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ دکتر شریعتی به طرز مرموزی دیده از جهان فرو بست و چراغ پر فروغ زندگی پربارش درزمانی که می رفت تا از آن پس در اوج پختگی و توانائی فکری و عملی سالیان دراز به خلق آثار شگرف بپردازد و به ملت و سرزمین و فرهنگ خویش صادقانه خدمت کند، خاموش گشت و یاران وفادارش را در غم ازدست دادن عزیزی چون او سوگوار ساخت.

 

 

مهمترین آثار علی شریعتی

با مخاطب‌ های آشنا خودسازی انقلابی ابوذر بازگشت فاطمه، فاطمه است ما و اقبال تحلیلی از مناسک حج شیعه نیایش تشیع علوی و تشیع صفوی جهت‌ گیری طبقاتی در اسلام تاریخ تمدن هبوط در کویر تاریخ و شناخت ادیان اسلام‌ شناسی (درس‌ های حسینهٔ ارشاد) حسین وارث آدم چه باید کرد؟ زن مذهب علیه مذهب جهان‌ بینی و ایدئولوژی انسان انسان بی‌خود علی حقیقتی بر گونه اساطیر بازشناسی هویت ایرانی اسلامی روش شناخت اسلام میعاد با ابراهیم اسلام‌ شناسی ویژگی‌ های قرون جدید هنر گفتگوهای تنهایی امت و امامت نامه‌ ها آثار گونه‌ گون آثار جوانی

 

زندگینامه علی شریعتی

زندگینامه علی شریعتی

  • احسان مهدیزاده
  • ۰
  • ۰

ارتش ایرانی جهان باستان

 

امپراتوری هخامنشی بی شک بزرگ ترین امپراتوری باستان بود و ۲۲۰ سال بر تمام خاورمیانه و ماوراء آن حکومت کرد. موسس این امپراتوری کوروش هخامنشی بی شک بزرگ ترین امپراتوری باستان بود و ۲۲۰ سال بر تمام خاورمیانه و ماوراء آن حکومت کرد. موسس این امپراتوری کوروش هخامنشی بود. 

 

ولی این داریوش بود که توانست با شکست دشمنان اصل در نقاط دورتر و باتدبیر و مدیریت قوی در داخل موفق به استحکام این پهنه عظیم شود. داریوش از همان شروع کار خوب می دانست برای حکومت بر چنین مرزهایی نیاز به ارتشی قوی دارد. پیش از او کمبوجیه و کوروش با ارتش هایی به مراتب کوچک تر جنگیده بودند و شاید همین باعث شده بود در مناطق فتح شده دائم شورش شود و برای دفع این شورش ها نیروی کافی موجود نباشد و کشور ثبات نداشته باشد.

 

داریوش با آگاهی از این مشکلات دست به تاسیس ارتشی عظیم و چند ملیتی از اقوام تحت تسلط اش زد که در تاریخ ماندگار شد و بقایای حکومت هخامنشی را تا سال ها تضمین کرد. بخشی از این ارتش بزرگ «گارد جاویدان» نام داشت. در این صفحه ۹ ویژگی مهم ارتش هخامنشی را مرور کرده ایم.

 

۱- گارد جاویدان

تاسیس گارد جاویدان به دست شخص داریوش اتفاق افتاد. تعداد افراد این ارتش ده هزار نفر بود و از ده هنگ (هر هنگ هزار نفر) تشکیل می شد. افراد این ارتش فقط از پارسیان و مادها انتخاب می شدند، چرا که وفادارترین اقوام به امپراتوری بودند. (بقیه اقوام در کشورگشایی های داریوش و پادشاهان قبلی به امپراتوری اضافه شده بودند به این دلیل همیشه بیم خیانت شان می رفت) 

 

وظیفه آنها در درجه اول حفظ و نگهداری از شاهنشاهی بود و سپس شرکت در جنگ ها افراد گارد جاویدان از زبده ترین و آموزش دیده ترین نیروهای نظامی ایران بودند و نام آنها «آمرتکا» یا «بی مرگ» بود. ویژگی های «گارد پورتورین» (PR/ETORIANI)- گارد ویژه امپراتوران رم باستان- به وضوح برگرفته از آمرتکاهای هخامنشی بود.

 

۲- «آکیناکه»، محبوب ترین سلاح باستان

شمشیر خاص رسته پیاده نظام سبک اسلحه، این شمشیر به همین نام برای اولین بار توسط مادها به کار گرفته شد، ولی پارس ها هم با کمی تغییر (طول شمشیر را به ۷۰ سانتیمتر افزایش دادند) از آن استفاده می کردند. به دلیل نوع خاص دسته آن «آکیناکه» معروف به خوش دستی بود و نوع مخصوصی از آن را برای اشراف نیز می ساختند.

 

امپراتوری هخامنشی

 

آکینا که عملا پرکاربردترین سالح سبک دوران باستان در ایران بود؛ چیزی شبیه کلاشنیکف های امروز. حتی رویدادهای تاریخ نزدیک به افسانه هم درباره آکینا که روایت شده، مثلا اینکه وقتی خشایارشا با کشتی پلی روی داردانل ساخت یک آکینا که را به عنوان شکرگزاری خداوند در آب انداخت.

 

۳- مرگبار ترین سلاح هخامنشیان

پیش از هخامنشیان، در دوره آشوری ها و مادها از ارابه هایی استفاده می شد که توسط دو یا یک اسب کشیده می شود و سوار آن دو نفر، یکی ارابه ران و دیگری تیرانداز یا شمشیرزن بوده اند. ولی به گفته برخی منابع، در زمان کوروش با تغییری در محور چرخ های ارابه آن را مجهز به دو شمشیر داس مانند کردند، طوری که در برخورد با پیاده نظام احتمالا منجر به قطع پای آنها می شد، در نتیجه ظاهر ترسناکی به ارابه می داد. 

 

چه کوروش این کار را کرده باشد چه نه، از زمان داریوش از این ارابه به عنوان یک هنگ ویژه و صف شکن استفاده می شد و معمولا آنها اولین گروهی بودند که به صفوف دشمن حمله می کردند. هرچند که بعدها و در جنگ با اسکندر همین ارابه ها تبدیل به نقطه ضعف سپاه ایران شد و سواران ارابه ها با نیزه های بلند یونیان سرنگون می شدند.

 

۴- تقسیم بندی ارتش چگونه بود؟

ارتش هخامنشی هم مثل هر ارتش منسجم دیگری برای مدیریت نیاز به یک تقسیم بندی منظم داشت. این ارتش از هنگ های هزار نفری تشکیل می شد که هر هنگ را «هزارابام» می گفتند و فرمانده هر هزارابام را «هزار پاتیش». هر هزارابام نیز از ده دسته صد نفره تشکیل می شد که به آن «ساتاباتیس» می گفتند و هر ساتاباتیس شامل ده «داتابا» بود و هر داتابا نیز شامل ده مرد جنگی. 

 

در واقع یک داتابای ده نفره معادل یک جوخه امروزی و کوچک ترین واحد ارتش هخامنشی بود (البته در تقسیم بندی نیروهای مسلح امروز دنیا به فرمانده چهار تا پنج نفر سرجوخه می گویند). فرمانده آن هم که معادل سرجوخه امروز بود «داتاپاتیس» نام داشت. این سبک دقیقا در گارد جاویدان نیز وجودداشت با این تفاوت که گارد جاویدان همیشه باید تعداد ده هزار نفره خود را حفظ می کرد و اگر کسی کشته می شود یا می مرد بلافاصله شخص دیگری جایگزین اش می شد.

 

۵- گرز یا تبرزین؟

گرز، سلاح باستانی و افسانه ای ایرانیان است و طبق افسانه ها بیشتر پهلوانان اوستایی و ایزدان و فرشتگان در نبردهای اسطوره ای خود از آن استفاده می کنند. برای نمونه گرز معروف رستم که در شاهنامه به داستان آن اشاره شده است. مسلما در ارتش هخامنشی گرز با آن مشخصاتی که در اوستا یا شاهنامه خوانده ایم نیست، اما آثار باقی مانده در تخت جمشید به وضوح نشان می دهد که برخی سربازان نوعی تبرزین به همراه دارند. سربازانی که عمدتا با پوشش سکایی هستند و به نظر می رسد این سلاح بیشتر مورد استفاده سکاهای تحت فرمان هخامنشیان بوده است.

 

ارتش ایرانی جهان باستان

 

۶- حاکم مطلق دریاهای باستان 

پیش از هخامنشیان، یونانیان و فنیقی ها فرمانروای دریاها بودند. اما هخامنشیان این معادله را بر هم زدند. اولین تلاش ها برای ساخت نیروی دریایی در زمان داریوش انجام شد. البته داریوش مانند فرزندش خشایارشا جنگ های دریایی بزرگی مثل سالامیس نداشت ، ولی برای جا به جایی نیروها مثل رفتن به هند و گذشتن از رود سند یا در جنگ با یونانیان و چندین جنگ کوچک دیگر داریوش از کشتی های جنگی استفاده می کرد.

 

کشتی های هخامنشی دو نوع بودند، آنهایی که در رودخانه ها حرکت می کردند و کشتی های رودخانه ای عموما درازتر و پهنای آنها کمتر بود و کشتی های دریایی درست برخلاف آنها. ملوانان نیروی دریایی ایران، در سال های اول حکومت هخامنشی تا زمان داریوش و بعد خشایارشا، بیشتر از یونانیان و فنیقی ها بودند. اما گذشت زمان آنها را به حدی قدرتمند کرد که تا پیش از هجوم اسکندر، آنها تنها نیروی نظامی روی آب های جهان بودند.

 

۷- مهم ترین گروه ارتش هخامنشی

نیزه دار یا «آرشتی بارا» یکی از مهم ترین یا درواقع بلندپایه ترین رده در میان سربازان پیاده بود. اگر سربازی به عنوان نیزه داری می رسید، حتما مهارت های ویژه ای داشت. سرنیزه های این سربازان کاملا متفاوزت بود. برخی از آنها تیز و بلند و برخی شکل یک درخت بدون برگ یعنی چندپر بودند. نیزه های هخامنشی حداکثر تا دو متر طول داشت و کوتاه تر از نیزه های یونانی بود؛ به همین دلیل تنوع حرکتی بیشتری داشت. 

 

ولی نیزه های یونانی بیشتر یک بازار دفاعی بودند. در دوره هخامنشی نوعی نیزه طلایی رنگ با سر سیب شکل هم رایج بود که مختص گروهی از افراد گارد جاویدان بود. به همین دلیل به آنها «سب بر» می گفتند. سیب برها محافظان شخصی شاه بودند که این گروه محافظین که گاهی تعدادشان به هزار نفر می رسید «ارستیبارا» نامیده می شدند.

 

۸- برجک های تیرانداز

معلوم نیست جد بزرگ کدام یک از سلاح های امروزی است ولی در قرون وسطی نمونه پیشرفته تر آن بسیار مرسوم بود. هخامنشیان برجکی در دو یا سه طبقه می ساختند که توسط تعداد گاو تنومند کشیده می شد، داخل این برجک ها بیش از ۴۰ تیرانداز جای می گرفتند. وظیفه آنها شکستن صفوف دشمن و راحت تر کردن حرکت های نیروهای پیاده بود. البته این برجک ها برای محاصره قلعه ها نیز  استفاده می شد.

 

۹- برترین کمانداران جهان

معمولا نظرهای هرودوت همراه با اغراق است. ولی همین اغراق ها نشان می دهد واقعا چیزی بوده که او بتواند آن را بزرگ کند. او درباره کمانداران هخامنشی می گوید: «اگر یونانیان در شمشیرزنی حریفی ندارند، پارسیان بهترین کمانداران جهان هستند.» بی راه هم نمی گوید. گروهی از کمانداران هخامنشی عضو گارد جاویدان بودند که گفتیم بهترین نیروهای نظامی آن زمان بودند. کمان آنها، کمان بلندی متفاوت از کمان های پیاده نظام بود. استفاده از کمان کوتاه پیاده نظام آسان تر بود، ولی پرتاب کمان بلند گارد جاویدان نیاز به تمرکز، دقت و البته توانایی بیشتری برای تیراندازی داشت.

 

منبع:tamadonema.ir 

این ارتش ایرانی جهان باستان را فتح کرد

این ارتش ایرانی جهان باستان را فتح کرد

  • احسان مهدیزاده
  • ۰
  • ۰
   آشنایی با زندگی مولانا

مولای روم، مولانا، مولوی، رومی یا به هر نام دیگری او را بخوانیم، یکی از چهار رکن اساسی زبان و ادبیات پارسی است که نام او نه در ایران، که در پهنه گیتی می‌درخشد. هشتم مهر ماه، روز ملی این شاعر گرانقدر است که بی شک می‌توان او را در عرصه عرفان و اشعار عارفانه عاشقانه، شاخصترین دانست.

مولانا جلال الدین بلخی در لفظ افغان ها، مولانا جلال الدین رومی در زبان ترک ها و رومیِ اروپاییان و فرهنگ غرب، همان کسی است که ما او را به نام «مولانا» می‌شناسیم و نقش بسزایی در شکل گیری مفاهیم عرفانی در ادبیات ما دارد.

نام کامل او «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» است و در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری در شهر بلخ خراسان دیده به جهان گشود. پدر او مولانا محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد و سلطان‌العلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بود و نسبت خرقه او به احمد غزالی می‌رسید، اما اهل بحث و جدال نبود و دانش و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می‌دانست. سخنوری و علاقه مردم بلخ به وی تا حدی بود که حتی سلطان محمد خوارزمشاه را نیز علیه او برانگیخت. سلطان العلما در سال ۶۱۰ و مصادف با حمله چنگیزخان به بلخ از آن شهر کوچ کرد و به قصد حج، به بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفت. در این سفر، فرزندش نیز او را همراهی می‌کرد و گفته می‌شود که در مسیر این سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و عطار، مولانا را ستوده و کتاب اسرارنامه را به او هدیه داد. پس از مدتی اقامت در شام، به دعوت علاءالدین کیقبادی به قونیه رفت و تا زمان مرگ خود، حدود سال ۶۲۸ هجری قمری در همان شهر ماند و سپس در همان شهر نیز به خاک سپرده شد.

پس از فوت بهاءالدین ولد، شاگردان وی از جمله سید برهان‌الدین محقق ترمذی که از مریدان پاکدل او بود، به مولانا روی آورده و آنچه را از پدرش آموخته بودند به وی آموختند تا خلف صدق پدر باشد و راه او را در هدایت و ارشاد مردم پیش گیرد. مولانا به دستور سید برهان الدین به ریاضت پرداخت و به تشویق او برای تکمیل معلوماتش رنج سفر به حلب را بر خود هموار نمود تا در این شهر علم فقه را از کمال الدین فرا گیرد. پس از مدتی عازم دشمق شد تا از خلال دیدار با محی الدین عربی، از عرفان و اندیشه های او نیز بهره مند گردد. پس از بازگشت به قونیه و بعد از مرگ محقق، به مدت ۵ سال به تدریس علوم دینی پرداخت که ماحصل آن تربیت ۴۰۰ شاگرد بود.

دیدار شمس و مولانا؛ تولدی دوباره

در حدود سال ۶۴۲ هجری قمری، جلال الدین محمد ۳۷ ساله بود که روزی در بازگشت از درس مدرسه پنبه فروشان، عابری ناشناس در مسیرش قرار گرفت و راه او را برای همیشه تغییر داد. شمس در لباس تاجری ناشناس از او پرسید: «صراف عالم معنی، محمد برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا از سر خشم و غرور پاسخ گفت: «محمد(ص) سر حلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش تاجرنما بانگ برداشت: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شأنی به زبان راند؟» و پاسخ شنید: «بایزید تنگ حوصله بود و لذا به یک جرعه لسان گشود ؛ محمد(ص) دریانوش بود و جام عقل و سکون خود را از دست نداد.» مولانا این را گفت و به مرد ناشناس نگریست؛ پس از این گفتار، بیگانگی آنان به آشنایی تبدیل شد و خورشید وجود مولانا از پس این دیدار تابیدن گرفت. این ملاقات، یکی از نادرترین و با ارزش ترین اوقات این دو عالم و عارف بزرگ جویای حق بوده که منجر به خلوت نشینی این دو قطب بزرگ عالم تصوف و عرفان با هم شده است. جلال الدین که یک مفتی و مدرس علوم دینی و یک پیشوا ، فقیه و اهل مدرسه و منبر بود، به یکباره از همه به یک باره فارغ شد .چنان شیفته شمس شد که درس و بحث و وعظ را رها کرده و راه شعر و شاعری و سماع عرفانی در پیش گرفت:

زاهد بودم، ترانه گویم کردی      سر حلقه بزم و باده جویم کردی سجاده نشین با وقاری بودم      بازیچه کودکان کویم کردی

تغییر رویه مولانا و دست کشیدن از کرسی تدریس و سجاده پیش نمازی و دادن دست ارادت به شمس تبریزی، عده ای از مدرسان علوم شرعی و برخی از مریدان مولانا را خوش نیامد و نسبت به شمس حسد و دشمنی می‌ورزیدند. شمس اما که خواهان چنین آشوب و بلوایی نبود و از جان خود نیز در هراس بود، بی خبر از قونیه رهسپار دمشق شد.

پس از این واقعه، مولانا نامه های بسیار به او نوشت تا به قونیه بازگردد، حتی فرزند خود سلطان ولد را با عده ای از مریدان به دمشق فرستاد تا سر انجام شمس تسلیم اصرار مولانا شده و به قونیه بازگشت. اما این بار نیز همان حسد ها و دشمنی ها شمس را مجبور به ترک قونیه کرد؛ سفری بی بازگشت که سالها مولانا را در آتش هجر سوزاند و بن مایه سرایش غزل های سوزان شد.

مولانا دو سال به دنبال او بود و خود دو بار به جستجوی شمس به دمشق رفت، اما آن گاه که از یافتن شمس در جهان بیرون نا امید شد، لاجرم به جستجوی او در خویش پرداخت و همین احساس به او آرامش می داد.

مولانا پس از بازگشت به قونیه و بعد از مرگ محقق، به مدت ۵ سال به تدریس علوم دینی پرداخت

شمس همچون قدمای صوفیه، تربیت سالکان مستعد را وسیله‌ای برای تزکیه و تکمیل خود می‌دانست. لذا او خود را در این جهان از آن عوام‌الناس نمی‌دانست، بلکه آمده بود که انگشت بر رگ بندگان خاص خدا بگذارد و آن را بیدار و فعال کند. بنابراین رابطه شمس و مولانا بر خلاف پندار عامه رابطه‌ای یک جانبه نبود، بلکه هر دو بر یکدیگر اثر گذاشتند و اثر گرفتند. آنچه شمس به مولوی آموخت ورای تمام آنچه بود که مولوی تا آن زمان دریافته و عمل کرده بود. او بار دیگر مولوی را به عالم روحانی که مولوی در کودکی و در خانه پدر تجربه کرده بود بازگرداند و به او تسلیم محض در برابر خدا و دوری از وابستگی های دنیوی را یادآور شد. چرا که معتقد بود این تعلقات در رسیدن به معبود و سیر الی الله مانع و حجاب است و تا این حجاب از بین نرود فناء فی الله مقدور نیست. در حقیقت بزرگت رین، گرانبها ترین و شاید بتوان گفت تنها هدیه ای که شمس به مولانا در آن قمار عاشقانه بخشید،”عشق” بود؛ همان چیزی که تنها معیار شمس برای ارزیابی مردمان بود.

شمس نیز با دیدن مولانا آن کسی را که می خواست یافته بود و حالا می توانست هر آن چه در دل داشت و دیگران از فهمش عاجز بودند با او در میان بگذارد. او که ظاهراً مردی درشت خو، دیرجوش و کم حوصله بود، حرف های زیادی برای گفتن داشت اما گوش و دل‌های زیادی برای شنیدن و پذیرفتن آنها نمی یافت. به قول خودش: «من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر، من عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش». و درباره وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس می‌گوید: «…چنان که آن خطاط سه گونه خط نوشتی: یکی او خواندی، لا غیر … یکی را هم او خواندی هم غیر او … یکی نه او خواندی نه غیر او. آن خط سوم منم که سخن گویم. نه من دانم، نه غیر من.»

پس از غیبت شمس، مولانا با صلاح الدین زرکوب دمخور گردید که باز هم الفت او با این عارف ساده دل، سبب حسادت عده‌ای گردید. پس از مرگ صلاح الدین، حسام الدین چلبی را به عنوان یار صمیمی خود برگزید که نتیجه همنشینی مولوی با او و حاصل لحظه های همنشینی شان، «مثنوی معنوی» است.

بالاخره روح نا آرام جلاالدین محمد مولوی در غروب خورشید روز یکشنبه پنجم جمادی الاخر سال ۶۷۲ هـجری قمری بر اثر بیماری ناگهانی که طبیبان از درمان آن عاجز ماندند، به دیار باقی شتافت و مقبره او در قونیه را تا ابد به میعادگاه عاشقان او تبدیل کرد تا هر ساله در این روز، از گرداگرد جهان در این نقطه در کنار هم جمع شده و برای بزرگداشت او، سماع عاشقانش را به نظاره بنشینند.

مقبره مولانا در قونیه را تا ابد به میعادگاه عاشقان او تبدیل شد

آثار مکتوب و زبان مولانا

من نمی‌گویم که آن عالیجناب      هست پیغمبر ولی دارد کتاب

مثنوی معنوی مولوی      هست قرآنی به لفظ پهلوی

شیخ بهایی در توصیف «مثنوی معنوی» اینگونه می‌گوید. در مقدمه عربی «مثنوی معنوی» نیز که توسط خود مولانا نوشته شده است، از این کتاب به تاکید به عنوان «اصول دین» یاد می‌کند که به حق، حاصل پربارترین دوران عمر اوست. چرا که پس از ۵۰ سالگی و در اوج پختگی به سرایش آن پرداخته است؛ مجموعه ای عظیم و بیست و شش هزار بیتی که سرآغاز دفتر اول آن، مشهور به «نی نامه»، در نزد ایرانیان اهل شعر و ادب و حتی مردم عامه نیز شناخته شده و روح نیایش و توجه به حق، در تار و پود آن نهفته‌ است. در حقیقت، مثنوی فقط عرفان نظری نیست، بلکه کتابی است جامع از عرفان نظری و عملی که می‌تواند قرن ها برافروزاننده چراغ راه هدایت برای بشر باشد.

مولانا روز یکشنبه پنجم جمادی الاخر سال ۶۷۲ هـجری قمری به دیار باقی شتافت

«غزلیات» یا «دیوان شمس تبریزی»، شامل غزلیات پرشور مولاناست به همراه قصائد و رباعیات وی که به سبب زبان روان و عاشقانه های بی نظیرش، محبوبیتی بسیار در بین اهالی زبان پارسی دارد. این مجموعه متشکل از سی و پنج هزار بیت به زبان فارسی، هزار بیت به زبان عربی و کمتر از دویست بیت به زبان های ترکی و یونانی است.

سرایش اشعار مولانا معاصر اوج شکوفایی سبک عراقی بوده است، اما زبان مولانا متمایل به سبک خراسانی است چرا که زبان مادری او خراسانی بوده و همان را که در خانه می‌شنیده، در اشعار خود به کار برده و مطالعات او نیز عمدتا در آثار فضلای خراسانی (سنایی، عطار و پدرش) بوده است. زبان او، زبان فصیح و بلیغ قبل از مغول، اما ساده و محاوره ای است و از لغات و تعبیرات ادبی کمتر استفاده می کند. غزلیات او از نظر موسیقایی، غنای فوق العاده و قافیه ای بسیار قوی دارد، به ویژه که قافیه درونی نیز یکی از مختصات سبکی اوست.

از مولای بلخ، ۳ اثر منثور نیز برجای مانده است که بیشتر شرح مجالس درس و بحث اوست که توسط فرزند یا شاگردانش گردآوری و تالیف شده است:

«فیه مافیه» مجموعه سخنان خاص مولاناست که توسط شاگردان وی جمع‌آوری شده‌ و به زبان عارفانه با اشارات آشکار و نهان، با ارائه دلایل گوناگون، با استفاده از آیات و روایات و احادیث و سخن بزرگان، طالبان راه عشق را هدایت می کند.

«مجالس سبعه» شامل گزارش کامل و در واقع مشروح هفت مجلس وعظ مولاناست که به خواهش شاگردان خاص‌اش برای عموم ایراد شده‌ و به دلیل سادگی در زبان، از آن به عنوان کلید فهم مثنوی یاد می‌شود. «مکاتیب» یا «مکتوبات» مولانا، مجموعه ۱۴۵ نامه ای است که برای امیران، مأموران، بازرگانان، نویسندگان، اشراف، اولاد، محبان، عاشقان و دیگران نوشته شده است و مضمون بیشترشان انواع سفارش‌ها و توصیه‌های گوناگون دینی و معنوی است در راه تعالی مخاطبانش.

سرایش اشعار مولانا معاصر اوج شکوفایی سبک عراقی بوده است

مولانا؛ دیروز تا امروز، شرق تا غرب

شخصیت برجسته و اندیشه های والای مولانا در زمان حیات او، نه تنها ایرانیان و مسلمانان، بلکه در میان یهودیان و مسیحیان نیز محبوب بود. او با روحانیون یونانی مقیم آناتولی مرکزی نیز در ارتباط بوده و حتی از زبان رایج آن زمان یعنی ترکی قرون وسطایی نیز در اشعار خود استفاده کرده است. اما بد نیست بدانید این تاثیر تنها محدود به زمان حیات این عارف و اندیشمند نیست. مولانا طی قرون متمادی مورد توجه مستشرقین غربی قرار داشته است و اشعار و اندیشه های او نه تنها به زبان های گوناگون ترجمه شده، بلکه به گواه اندیمشندان غربی، پایه و اساس شکل گیری بسیاری از اندیشه های عرفانی و اخلاقی در بین این جوامع نیز بوده است.

مولانای بزرگ نخستین بار در کشورهای آلمانی زبان مورد توجه قرار گرفت

مولانای بزرگ نخستین بار در کشورهای آلمانی زبان مورد توجه قرار گرفت و مجموعه هفتاد قطعه شعر از مثنوی معنوی و دیوان غزلیات او به این زبان ترجمه و ارائه شد. پس از آن، کم کم بحث تفاوت میان صوفیگری حافظ و سعدی و نیز عرفان مولانا مطرح شد و مولوی بر بال معنویت و اندیشه روحانی اش، از بعد مکان و زمان فراتر رفته و مرزها را درنوردید، چنان که تاثیر او بر اندیشه مردان بلند آوازه ای همچون «هگل»، بدیهی است.

به همین سبب است که مولانای مقدس نه در قالب عارفی مسلمان، بلکه در هیئت عارف و حکیمی غیر وابسته به هیچ شیوه ای خاص، توانسته به فراسوی زبان و فرهنگ گام بر دارد.

تاسیس انجمن های مولاناشناسی و مطالعه در اندیشه رومی در امریکا و اروپا و نیز برگزاری سمینارها و بزرگداشت های گوناگون برای او، گواهی بر تاثیر عمیق وی بر غرب و اندیشه و اخلاق آنهاست. شگفت اینست که برخی از این انجمن های دوستداران مولانا مثل گروه «عشاق مولانا» از آمریکایی های غیرمسلمان اند که هر چند هفته یکبار برای قرائت اشعار مولانا و سماع درویشی با موسیقی ترکی در محل انجمن حاضر می شوند و انگار در جایی به عبادت آمده باشند، با خضوع خاص در محفل شرکت کرده و به تقدیس اندیشه و معنویاتی می‌پردازند که از او آموخته اند.

منبع : blog.bamilo.com

آشنایی با زندگی مولانا

آشنایی با زندگی مولانا

  • احسان مهدیزاده
  • ۰
  • ۰

۱۰ چیز درباره آلبرت اینشتین که نمی دانستید

اکثر مردم می دانند که آلبرت انیشتین دانشمند مشهوری است که معادله E=MC2 را به جهانیان معرفی کرد. اما آیا شما این ده مورد را درباره این نابغه می دانید؟ با ما همراه باشید و این ده مورد را مطالعه کنید.

۱۰- او عاشق دریانوردی بود

زمانی که انیشتین در کالج پلی تکنیک زوریخ در سوئیس مشغول به کار بود، به شدت به قایقرانی علاقمند شد. او اغلب یک دفترچه یادداشت باخودش به قایق  می برد و به دریاچه می رفت و در آنجا به استراحت و تفکر می پرداخت. انیشتین اگرچه هرگز شنا کردن را یاد نگرفت، اما قایقرانی سرگرمی مهمی در زندگی او بود.

انیشتین هرگز شنا کردن را یاد نگرفت، اما قایقرانی سرگرمی مهمی در زندگی او بود

۹- مغز انیشتین

هنگامی که انیشتین در سال ۱۹۵۵ فوت کرد، به درخواست خودش جسدش سوزانده شد و خاکسترش در اطراف محوطه انستیتوی مطالعات پیشرفته در پرینستون، پخش شد. با این حال قبل از اینکه جسدش سوزانده شود، آسیب شناس، توماس هاروی در بیمارستان پرینستون، طی یک کالبد شکافی مغز انیشتین را از جسدش جدا کرد. هاروی به جای اینکه مغز او را به جسدش برگرداند تصمیم گرفت تا آن را برای مطالعۀ بیشتر نگه دارد. او اجازه نداشت که مغز انیشتین را نگه دارد اما یک روز بعد او پسر انیشتین را متقاعد کرد که این کار به پیشبرد علم کمک بسیاری می کند.

در سال ۱۹۹۸ هاروی مغز انیشتین را به بیمارستان آسیب شناسی پرینستون بازگرداند

اندکی بعد هاروی به دلیل اینکه حاضر نشد مغز انیشتین را تحویل دهد از سمت خود در دانشگاه پرینستون اخراج شد. طی چهار دهه بعد هاری تکه های مغز انیشتین (او آن را به ۲۴۰ قطعه برش داده بود) که در محفظه ای نگهدای می شدند به سراسر کشور منتقل کرد. هر تکه از آن را برای یکی از محققان می فرستاد. سرانجام در سال ۱۹۹۸ هاروی مغز انیشتین را به بیمارستان آسیب شناسی پرینستون بازگرداند.

۸- انیشتین و ویولن

مادر انیشتین، پائولین، نوازنده پیانو بود، او میخواست که پسرش عاشق موسیقی شود، زمانی که انیشتین شش ساله بود آموختن ویولن را به او آغاز کرد. متاسفانه انیشتین در ابتدا از نواختن ویولون متنفر بود او ترجیح می داد که با کارت های بازی، خانه بسازد، کارش هم در این زمینه خوب بود. (او حتی یک بار یک خانه ۱۴ طبقه با کارت ها ساخته بود!)

انیشتین در ۱۳ سالگی عاشق موسیقی شد و تا آخر عمر به نواختن ویولون ادامه داد

وقتی انیشتین ۱۳ ساله شد، ناگهان عقیده اش نسبت به ویولون را تغییر داد، او از شنیدن موسیقی موتزارت با شور و شوق بسیار لذت می برد و تا آخر عمر به نواختن ویولون علاقه مند شد. نزدیک به هفت دهه، انیشتین نه تنها هنگام استراحت، که زمانی که میخواست به تفکر بپردازد نیز به نواختن ویولن روی می آورد.

۷- ریاست جمهوری اسرائیل

یک روز بعد از فوت اولین رئیس جمهور اسرائیل خایم وایزمن در ۹ نوامبر ۱۹۵۲، از انیشتین پرسیده شد که آیا علاقه ای به اینکه دومین رئیس جمهور اسرائیل باشد دارد؟ انیشتین که آن موقع ۷۳ سال داشت، این پیشنهاد را رد کرد. او در نامه ای رسمی امتناع خود از ریاست جمهوری اسرائیل با این عنوان که «استعداد و تجربه لازم برای برخورد درست با مردم را ندارد» رااعلام کرد.

۶- بدون جوراب

بخشی از جذابیت انیشتین نگاه ژولیدۀ او به زندگی بود. او علاوه بر اینکه موهایش را شانه نمی کرد، عادت های عجیب و غریبی همچون نپوشیدن جوراب داشت. او چه زمانی که در حال قایقرانی بود چه در یک شام رسمی در کاخ سفید، همیشه و همه جا بدون جوراب می رفت. از نظر انیشتین، جوراب یک مشکل بود چرا که آنها اغلب سوراخ می شدند. به علاوه چرا باید هم جوراب پوشید هم کفش، در حالی که یکی از آنها کار آن یکی را هم انجام می دهد؟

انیشتین عادت های عجیب و غریبی همچون نپوشیدن جوراب داشت

۵- قطب نمای ساده

هنگامی که انیشتین در پنج سالگی در بستر بیماری بود، پدرش به او یک قطب نمای جیبی ساده داد. او در آن سن به شدت درگیر این شده بود که چه نیرویی بر روی سوزن اعمال می شود که همیشه به سمت یک جهت می گردد؟ این سوال که انیشتین را به خود درگیر کرده بود، آغاز شیفتگی انیشتین به علم بود.

۴- طراحی نوعی یخچال

بیست و یک سال بعد از نوشتن نظریه نسبیت خاص، آلبرت انیشتین یک یخچال ابداع کرد که با الکل کار می کرد. این یخچال در سال ۱۹۲۶ طراحی شد اما هرگز به تولید انبوه نرسید زیرا تکنولوژی جدیدی به دست آمد که از یخچال انیشتین کاربردی تر بود. انیشتین در واقع به این دلیل به اختراع این یخچال مبادرت ورزید که در جایی خوانده بود خانواده ای در اثر گاز دی اکسی گوگرد (که آن زمان یخچال ها با این گاز کار می کردند) دچار مسمومیت شده بودند.

۳- سیگاری وسواس

انیشتین عاشق سیگار کشیدن بود. او وقتی بین خانه خود و دفترش در پرینستون راه می رفت دنباله ای از دود پشت سرش راه می افتاد. ظاهر او همیشه با موهای به هم ریخته، لباس گشاد در حالی که پیپ خود را محکم به دهان گرفته بود.

انیشتین عاشق سیگار کشیدن بود

در سال ۱۹۵۰، انیشتین در یادداشتی گفت: «معتقدم که دود پیپ، به من کمک می کند تا درباره تمام امور بشر به تفکر بپردازم.» اگر چه او به شدت به پیپ خود علاقه مند بود اما گاهی هم سیگار برگ یا سیگار معمولی می کشید.

۲- ازدواج با دخترخاله

انیشتین بعد از اینکه از همسر اول خود، میلوا ماریچ در سال ۱۹۱۹ جدا شد، با دختر خالۀ خودش، السا لوونتال (که بیشتر با نام السا انیشتین شناخته می شود) ازدواج کرد. السا در واقع از هر دو طرف با انیشتین رابطه خانوادگی داشت. مادر آلبرت و مادر السا خواهر بودند، به علاوه، پدر آلبرت و پدر السا پسر عمو بودند. با این حال عشق آنها زمانی شروع شد که السا با مکس لوونتال ازدواج کرد و سپس از او جدا شد.

عکسی از آلبرت انیشتین و میلوا ماریچ(همسر اولش)

۱- یک دختر نامشروع

در سال ۱۹۰۱ قبل از اینکه آلبرت انیشتین با میلوا ماریچ ازدواج کند، با او که عشق دوران کالجش بود به دریاچه کومو در ایتالیا رفتند. پس از تعطیلات، میلوا فهمید که باردار شده است. در آن زمان  کودکان نامشروع نامعمول نبود ولی در عین حال از طرف جامعه پذیرفتنی نبود. از آنجا که انیشتین پول کافی برای ازدواج با ماریچ و سرپرستی یک بچه را نداشت، آن دو تا زمانی که انیشتین در اداره ثبت اختراع مشغول به کار شد نتوانستند با هم ازدواج کنند. و ماریچ مجبور بود از بچه نامشروع خود که لیسرل نام داشت در کنار خانواده اش نگهداری کند. اگرچه می دانیم که انیشتین درباره وضعیت دختر خود اطلاع داشت اما از سرنوشت این دختر اطلاعی نداریم. اعتقاد بر این است که او در سنین کودکی بر اثر بیماری مخملک فوت کرده است، و یا اگر هم زنده مانده است سرپرستی او را به خانواده دیگری سپرده اند. هم انیشتین و هم میلوا وجود لیسرل را مخفی کرده بودند و محققان به تازگی به وجود این دختر پی برده اند.

منبع : bigbangpage.com

۱۰ چیز درباره آلبرت اینشتین که نمی دانستید

۱۰ چیز درباره آلبرت اینشتین که نمی دانستید

  • احسان مهدیزاده
  • ۰
  • ۰

هخامنشیان دودمانی پارسی بودند که در حدود سالیان ۵۵۰ تا ۳۳۰ پیش از زایش مسیح بر سرزمین ایران، حکومت می کردند. دودمان هخامنشیان، تبار خود را به هخامنش که تبار او هم بر می گردد به جمشید جم، که به اصطلاح، جمشیدیان خوانده می شدند، می رساندند. هخامنش فرنشین( رئیس) تیره پاسارگادیان بود که… نجیب ترین قوم پارسی بودند.  دودمان هخامنشی در سرزمین انشان یا همان استان فارس امروزی، حکومت می کردند. دودمان های پارسی هخامنشیان به فرمانروایی کوروش بزرگ، نخست بار بر آزی دهاک یا آستیاگ و یا همان ضحاک چیره شدند و سراسر سرزمینی که متعلق به مادها بود، را تسخیر کردند. کوروش بزرگ، فرزند ماندانا و کبوجیه بود. ماندانا دختر آستیاگ و کبوجیه هم پس از پدرش، کوروش نخست، شاه انشان بود. شرح زایش کوروش بزرگ در هاله ای از افسانه قرار دارد.

در کل چهار قدرت آن روزگاران، تهدیدهای بالقوه ای برای هخامنشیان محسوب می شدند. حکومت های ماد، لیدی، بابل، و مصر. پس از تسخیر ماد، دو حکومت هم پیمان ماد یعنی لیدی و بابل، بر ضد هخامنشیان و فرمانروایی پارسی بر فلات ایران، قد علم کردند که کوروش بزرگ، با بهره گیری از شرایط استراتژیک جنگی، توانست بر حاکم لیدیه، یعنی کراسوس، پیروز شود و سپس کوروش بزرگ توانست به فتح بابل نائل آید که البته این نبرد هم بدور از دشواری نبود. زمانی که کوروش بزرگ، بر بابل چیره شد، در شهر بابل، و در پیشگاه خدای خورشید، که بابلیان به آن مردوک می گفتند تاجگذاری کند و بشود پارشاه سرزمین پارسیان و سرزمین های تابع.

کوروش بزرگ، در سر نقشه دفع آخرین تهدید، یعنی مصر را هم در سر داشت. ولی کوروش بزرگ نمی توانست از خاور امپراتوری غافل باشد. آنگونه که در شرق، تهدیدهای جدی از سوی اقوام نیمه متمدن ماساژت ها( تورانیان) متوجه امپراتوری بود و همچنین سکائیان چادر نشین در شمال فرارود. آنگونه که در تواریخ گفته اند و البته فابل اتکا نمی باشد، کوروش بزرگ در نبرد با سکائیان جراحت برداشت و جان سپرد.

کوروش بزرگ در هنگام درونشد به بابل، نخستین فرمان حقوق بشر را تدوین کرد که استوانه کوروش بزرگ، اکنون یکی از بزرگترین مفاخر ایران است. که در موزه بریتانیا نگه داری می شود.

فرازی از منشور کوروش بزرگ را در زیر می آورم:”. . . آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. . . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این سرزمین وارد آید. برده داری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم…”

کوروش بزرگ، فرمانروایی پارسیان را که تنها در انشان بود به سراسر آسیای متمدن، سرایت داد و اقوام مختلف را با هم متحد کرد و به یک امپراتوری واقعی دست یافت. مقبره کوروش بزرگ در پاسارگاد واقع است.

با درود.

در گفتار گذشته به شرحی کوتاه از دوران کوروش بزرگ پرداختم و اکنون می خواهم به رویدادهای پس از کوروش بزرگ در دوره کبوجیه بپردازم.

کوروش بزرگ، دو پسر داشت. پسر بزرگتر، کبوجیه( کمبوجیه، کامبیز، کامبوزیا)، و پسر کوچکتر، بردیا( اسمردیس)، نام داشتند. کوروش بزرگ در سال ۵۳۹ پیش از زایش مسیح، کمابیش مدت کوتاهی از تسخیر بابل گذشته بود که پسر بزرگ خود را به عنوان شاه بابل نام نهاد و اگر با تقسیمات کشوری نظام یافته در دوره داریوش بزرگ بخواهیم بگوییم، در حقیقت، کبوجیه می شد ساتراپ بابل.

این اقدام بخاطر آن بود که کبوجیه بتواند راه و رسم پادشاهی را یاد بگیرد. اما بردیا هم والی کرمان شد. یعنی از زمان زندگانی کوروش بزرگ، خاور امپراتوری تحت اداره بردیا بود، ولی در تیول او نبود.. کوروش بزرگ در حال نزع روان، کبوجیه را بعنوان جانشین خود برگزید. ولی خاور امپراتوری را در تیول بردیا قرار داد. در دوران باستان، مرسوم نبود که به حتم، فرزند بزرگتر، ولیعهد شود. دست کم در ایران می توان اینگونه گفت. ولی کوروش بزرگ با مشاهده لیاقت ها، تشخیص داد که کبوجیه بهتر از بردیا می تواند امپراتنوری را به اهدافش برساند.

بدیهی است که کوروش بزرگ بر آن بود تا بر مصر دست یابد. لذا کبوجیه که فرمانده نظامی بهتری بود، می توانست این منظور را برآورد.

پس از درگذشت کوروش بزرگ، کبوجیه از مرگ فرعون آمازیس نهایت بهره را بر د و بر فرزند و جانشین او یعنی فرعون پسامتیک سوم، حمله برد و او را شکست داد. گفتنی است که کبوجیه به آسانی این پیروزی را بدست نیاورد. او طی یک رشته نبردهای گسترده و زمان بر که کامیابی ها و ناکامی هایی داشت، موفق شد پسامتیک سوم را به درون تبس براند و سپس بر او فائق آمد. البته در تاریخ به واپس نشینی پسامتیک به ممفیس هم ااره شده که از اینرو این تفاوت را آوردم تا به تلاش مورخان روایت کننده نبرد کبوجیه با مصریان، ارج نهاده باشم. کبوجیه در این نبرد، یک نوآوری بزرگ انجام داد و آن هم بنیاد نهادن نیروی دریایی ایران بود.

در تاریخ روایت نادرست زیاد وجود دارد. از جمله به کبوجیه بعنوان یک فاتح بی دین و مجنون، اشاره شده است. در حالی که اینگونه نیست و کبوجیه مانند پدرش به آیین های سرزمین های تسخیر شده احترام می گذاشت و با معابد رابطه خوبی داشت. در تاریهخ، در مورد کبوجیه بسیار دروغ گفته و بی انصافی به خرج داده شده است. کبوجیه در مصر، شورش های زیادی را مهار کرد و استیلای پارسیان را در آن سرزمین قوام بخشید.

اما بردیا که پسر کوچک کوروش بزرگ بود را چه پیش آمد؟

بردیا طبق تاریخی که روایت شده است، به دستور کبوجیه کشته شد تا در غیاب کبوجیه کودتا نکند و حکومت تنها از آن خود کبوجیه باشد. ولی فردی مادی که یک مغ بنام گئوماتا بود، به شوند شباهت ظاهری اش با بردیا، در پارس اعلام پادشاهی می کند و این سرآغازی می شود بر شورش های سال ۵۲۲ که در بخش بعدی به آنها خواهم پرداخت. کبوجیه از شنیدن این خبر به خشم آمده و عزم دیار پارس می کند تا غاصب را به سزای اعمالش برساند. در تاریخ فرد غاصب، گئوماتا معرفی شده. ولی شواهدی هم هست که می گوید، غاصب همان بردیا بوده است. که این به معنی کشته نشدن بردیا است. اما از دیگر سو، ما با کتیبه بیستون روبرو هستیم که غاصب را گئوماتا معرفی کرده است.

کبوجیه در راه بازگشت به ایران، در نزدیکی شامات، در می گذرد. عده ای روایت کرده اند که مرگ کبوجیه بعلت شرب خمر بوده است. عده ای هم می گویند که بردیا در لشکر کبوجیه دارای افرادی وفادار بود و آنان، کبوجیه را به قتل رساندند. مرگ کبوجیه هم به مانند مرگ پدرش، در هاله ای از افسانه قرار دارد.

در یک جمع بندی پایانی از این بخش باید بگویم که دوران حکومت کبوجیه اثرات پر بار زیادی به ارمغان آورد که تسخیر مصر و بنیاد نهادن نیروی دریایی از برجسته ترین آنها هستند. کبوجیه در سال ۵۲۲ یش از زایش مسیح درگذشت و مزار او هم در جایی است که آن را زندان سلیمان می خوانند که در پاسارگاد واقع شده است.

با درود.

در گفتارهای گذشته به دوران پادشاهی کوروش بزرگ و کبوجیه پرداخته شد. اکنون می خواهم آغاز کنم دوران پر شکوه امپراتوری داریوش بزرگ را.

داریوش بزرگ، در بحرانی ترین شرایط، مطرح شد. فردی غاصب، حکومت را غصب کرده بود و خاندان های پارسی نمی توانستند که قدرت را از او بگیرند. این فرد غاصب، سه سال مالیات ساتراپ ها را بجز معابد، بخشیده بود و تغییرات مورد نظرش را در ساختار اداری بوجود آورده بود. او حمایت تمام اریستوکرات های کشورهای محروسه را داشت و از سویی با بخشش مالیات ها بین مردم بسیار محبوب شده بود.

نخستین کسی که پی برد او بردیا نیست، اوتانا بود که بواسطه دخترش فایدیمه به این امر نائل شد. اوتانا سپس به دو نفر دیگر گفت و قرار شد هرکدام، یک نفر مورد وثوق خود را در جریان قرار دهند. جمعاً شش تن متحد شدند که غاصب را از حکومت برکنار کنند.

داریوش بزرگ هنگامی که از نزد کبوجیه برگشت و پیکر او را به خاک سپرد، به جمع شش نفره پیوست و روی هم شدند هفت تن.

یونانیان به اشتباه این هفت تن را گروه هفت نامیده اند که از دو جهت اشتباه است. یکی آنکه در اصل

گروه شش نفری بود. و دو اینکه در آینده اثبات شد که برتری هایی که به اعضای این گروه به گفته یونانیان، داده شده بود، واقعیت نداشت و اینها همه زائیده خیال نویسندگان یونانی بوده است

در میان این هفت نفر بر سر نوع حکومت اختلاف افتاد که با تدبیر داریوش بزرگ، اختلاف به اتحاد تبدیل شد. داریوش بزرگ با مونارشی موافق بود و اوتانا و هیدرنس با الیگارشی. یعنی اعضای این هفت خاندان، در آینده، یک حکومت با مشارکت همه هفت خاندان تشکیل دهند. ولی داریوش با مطرح نمودن برتری های خود و اعقابش، و اینکه فره ایزدی دارد، توانست در آن شورا به برتری برسد و بنا بر این شد که پس از گئوماتا، یک حکومت پادشاهی تشکیل شود. اما پادشاه بگونه ای جالب برگزیده شد. قرار شد هرکه در هنگام صبحدم اسبش زودتر شیهه بکشد، او بشود پادشاه

در این هنگام اسب داریوش زودتر از بقیه شیهه کشید و داریوش شاه، شد شاهنشاه ایران.

داریوش بزرگ در قلعه ای نزدیک به پاسارگاد توانست گئوماتا را مغلوب کند. ولی وقتی گئوماتا مغلوب شد، بناگاه امپراتوری با خطر بزرگی مواجه شد. انبوه شورش ها بود که در یکسال اول، تمام فکر داریوش بزرگ را به خودشان معطوف داشته بودند.

داریوش بزرگ در کتیبه بیستون که به افتخار ظفرمندی هایش و فرو نشاندن شورش ها آن را نوشته است به ۱۹ نبرد و ۹ پادشاه دروغگو.

تاریخ سلسله هخامنشیان

تاریخ سلسله هخامنشیان

  • احسان مهدیزاده
  • ۰
  • ۰

تاریخ مردوک مردوکیان و ضحاک ضحاکیان و اژی دهاک و آزتک و مایا،  بسیاری بدرستی از مردک و مردوکیان نمی دانند،  و عکس بت ها و الهه های مختلف بین النهرین را بجای مردوک می گویند.  همچنین از ضحاک و ضحاکیان بدرستی نمی دانند،  و درباره آنها داستان گویی های بر اساس داستان های تاریخی می کنند.

از مردوک در ادبیات و تاریخ ایران زیاد نوشته شده است،  در کتاب اسکندر تاریخ ایران الکساندر یونانی نیست:

 ــ  مظهر مردوک شبیه دو مار سیاه است.

بفرمود تا  دیو  چون  جفت  اوی <><> همی  بوسه  ای  داد  بر  کتف  اوی

دو مار سیاه از دو کتفش برست <><> غمی گشت و از هر سویی چاره جست

مردوک آزتک و مایا

بمنظور یافتن تعریف های واقعی تر از مردوک بهتر است سری به نقاط تمدن های آزتک و مایا و اینکا و بالی بزنیم، در مکان های تاریخی این تمدن ها،  بسیار نزدیکتر از تاریخ بابل می توانیم درباره مردوک تحقیق کنیم.

عکس دو ساختمان مردوک یا مار دوش در دوران مایا و بالی

این نوع ساختمان های هرمی شکل دو دوش دارد،  که بر هر دوش یک مار است،  هر مار به مفهوم یک فصل منطقه حاره است.در هزاره های اول خورشیدی ایرانی،حوزه خلیج فارس منطقه حاره ای بود. زمان مراسم، در دهان مارها آتش روشن می کردند. در دوران بابل بین النهرین این آتش با کمک نفت بود،  و در بسیاری جاها از الیاف و هیزم استفاده می شد.  این آتش و مار را آذر دهان یا آزی دهاک می گفتند،  که با تغییر آوا اژدها گردید.

این ساختمان های هرمی ۷ و ۱۲ تا ۳۶۵ پله داشته است،  در بالای آن تعدادی بت از خدایان یا الهه ها نگه می داشتند. در بابل با شکل گرفتن زبان عربی، آذی دهان،  کم کم به ضحاک تغییر نام داد. ضحاک به معنی سایه یا حاشیه خدا است،  در طول تاریخ بیشتر بزرگان دینی،  از این گونه لقبها برای خود بر می گزیدند.

ضحاک = زه = حاشیه + هاک = اک = هک = بزرگ، خدا،  ضحاک = حاشیه خدا.

بنا به نوشته های کتاب های تاریخی سنتی بابلی ها،  مدی و دارای کیان ایرانی بودند.  ضحاک نام فرمانروایان بود،  نام شخص نبود.  همانطور که قبلاً نوشتم،  این نام مترادف با ساختار آذی دهان شد.

در بالای این ساختمان های ماردوش آزتکی یا مایایی،  هر صبح دو جوان را از پله ها تا بالا می بردند،  و در تخت سنگی می خواباندند و قربانی می کردند.  در ابتدا با چاقو های سنگی قلب آنها  را در می آوردند،  و سپس سر آنها را می بریده،  و از بالای پله ها به پائین پرت می کردند،  و پائین در میان نیایشگران صبح می افتاد.  سپس قلب در آورده شده آن دو جوان را،  رو به آسمان می گرفتند،  و ضمن خواندن دعا در سینی گذاشته،  و به پائین می آوردند،  و در آتش دهانه دو ما یا اژدها می انداختند.  البته نوع ساختمانها و مراسم در مناطق و زمان های دور و نزدیک کمی متفاوت بود،  ولی همه مراسم مردوکی بازمانده از دوران کهن بود.

عکس طرحی از آثار آزتک

این دو جوان را از نقاط دور دست و از قبایل رقیب،  توسط دلال های جنگجو دزدیده می شدند،  دست بسته به پای ساختمان می آوردند،  و ضمن رنگ کردن آنها با رنگ آبی،  و دست مالی نیایشگران تا بالا می بردند.  در نهایت جسد های آنها را در گودال بزرگی دورتر از شهر می انداختند،  و بوی جسدها،  و حیوانات درنده که برای جسدها آمده بودند،  فضا و محیط را بشدت آلوده کرده بود.  همین دزیدن جوان باعث درگیری های زیاد بین قبایل و شهرها شده بود،  و شرایط را برای شکست آزتک و مایا از اسپانیائی های جوینده طلا فراهم کرد.  این نمونه تاریخ باستان آخری،  درست مانند تاریخ باستان دوران داستانهای ضحاک است.

عکس دو مار در تمدن کهن جی

عکس دو مار در تمدن کهن جی،که بسیار شبیه به آثار آزتک و مایا است،  و نشان کنترل طبیعت دو فصله و شب روز توسط انسان است.  این نشان دو مار تاکنون وجود دارد،  و در نشان دارو و درمان استفاده می شود

لازم به یاد آوری است،  در دوران تمدن کهن جی،  حوزه خلیج فارس منطقه حاره بود،  و مار نیز بفراوانی در خاک و آب وجود داشت.

مار = مهار = مر = سلامتی.

بیمار = بی = بدون + مار = سلامتی = بدون سلامتی.

اطلاعات و دانش تاریخ نویسان قرون گذشته خیلی محدود تر از قرن ۲۱ بود،   ما امروزه با داشتن اطلاعات وسیع و امکانات بسیار،  باید در راه رشد و تکامل دانش گام برداریم،  نه اینکه آنرا با احساس، تنفر، کینه، سیاسی، مسلکی و… ببینیم.

منبع:arq.ir

تاریخ مردوک مردوکیان و ضحاک ضحاکیان

تاریخ مردوک مردوکیان و ضحاک ضحاکیان

  • احسان مهدیزاده
  • ۰
  • ۰

قدیمی ترین هفت تیر جهان

هفت تیر یکی از انواع سلاح های کمری است که به آن رولور نیز گفته می شود فشنگ های آن داخل استوانه مجهز به چندین خانه جای می گیرد. در این استوانه نیز معمولا ۵ الی ۷ فشنگ می توان قرار داد. تاریخی ترین هفت تیر جهان که قدمت آن به سال ۱۵۹۷ باز می گردد، در موزه Maihaugen واقع در شهر لیلهامر نروژ نگه داری می شود.

تفنگ سرپر چخماقی

اگرچه بیش از ۴۰۰ سال از عمر این سلاح می گذرد، همچنان در وضعیتی کاملا سالم به سر می برد و گنجینه ای بی نظیر به شمار می رود. بررسی ها نشان می دهند که این هفت تیر در سال ۱۵۹۷ ساخته شده و باتوجه به حکاکی های آن، متعلق به یکی از افسران حاضر در جنگ سی ساله بوده است. (این جنگ بین سال های ۱۶۱۸ الی ۱۶۴۸ در اروپای مرکزی و با هدف تعیین مزربندی های جدید رخ داد)

 بیش از ۴۰۰ سال از عمر این سلاح می گذرد

علاوه بر طراحی پیشرفته بر اساس استانداردهای دوران مربوط به خود، این سلاح تزئینات زیادی دارد که با مهارت بالایی طراحی شده اند. حکاکی های واضحی نیز روی آن دیده می شود و با استفاده از طلا منبت کاری شده است. ته قنداق هفت تیر ورقه ای از جنس نقره وجود دارد که نام صاحب سلاح را شامل می شود. “Georg Reichwein 1636” عنوانی است که روی صفحه نقره ای به چشم می خورد. Reichwein یک افسر آلمانی است که با هدف تقویت نیروهای دفاعی نروژ در شرایط بحرانی استخدام شد. جنگ سی ساله یکی از فاجعه بار ترین وقایع نظامی در تاریخ اروپا محسوب می شود.

قدیمی ترین هفت تیر دنیا

همانند سایر اسلحه های دوره مذکور، این هفت تیر نیز نوعی تفنگ سرپر چخماقی قدیمی محسوب می شود اما برخلاف آنها مجهز به یک استوانه چرخشی با هشت خان و لوله ای ثابت است. هر خان نیز یک پوشش کشویی به منظور جلوگیری از شلیک های زنجیره ای و بدون کنترل در اختیار دارد.

سازنده این سلاح؛ Hans Stopler به خوبی کار خود را انجام داده چرا که هفت تیر مورد نظر پس از گذشت بیش از ۴۰۰ سال هنوز هم مورد توجه طراحان مطرح تسلیحات نظامی از نظر عملکرد و طراحی قرار دارد. از طرفی بسیاری از متخصصین نظامی، این محصول را به عنوان قدیمی ترین هفت تیر جهان می شناسند، با وجود آن که توافق نظر قطعی در این زمینه وجود ندارد.

برای آن که هر خان در موقعیت مناسب برای شلیک قرار بگیرد، باید کاربر به صورت دستی استوانه متشکل از هشت خان مختلف را به چرخش درآورد. بدین ترتیب پس از هشت بار شلیک باید سلاح را بارگذاری مجدد کرد. با این وجود از هفت تیر مورد بحث همچنان به عنوان موفقیت بزرگ قرن شانزدهم یاد می شود.

هفت تیر یکی از انواع سلاح های کمری است که به آن رولور نیز گفته می شود

متاسفانه قدیمی ترین هفت تیر دنیا در موزه Maihaugen طی تمام سال برای بازدید عموم به نمایش گذاشته نمی شود و به جز زمانهایی مشخص، بیشتر عمر خود را در بخش ذخیره و نگه داری گذرانده است. به عنوان مثال در دویستمین سالگرد تصویب قانون اساسی نروژ از این سلاح رونمایی شد.

منبع:asriran.com

قدیمی ترین هفت تیر جهان

قدیمی ترین هفت تیر جهان

  • احسان مهدیزاده